غزل شمارهٔ ۱۰۴ عزم کجا کردهای باز که برخاستی
عزم کجا کردهای باز که برخاستی
موی به شانه زدی زلف بیاراستی
ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی
سرو که قد تو دید گفت زهی راستی
آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست
فتنهٔ آخر زمان خاست چو برخاستی
دوش در آن سرخوشی هوش ز ما میر بود
کاسه که می داشتی عذر که می خواستی
پیش عبید آمدی مرده دلش زنده شد
باز چو بیرون شدی جان و تنش کاستی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت ۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|