غزل شمارهٔ ۱۰۵ گر آن مه را وفا بودی چه بودی
گر آن مه را وفا بودی چه بودی
ورش ترس از خدا بودی چه بودی
دمی خواهم که با او خوش برآیم
اگر او را رضا بودی چه بودی
دلم را از لبش بوسی است حاجت
گر این حاجت روا بودی چه بودی
اگر روزی به لطف آن پادشا را
نظر با این گدا بودی چه بودی
خرد گر گرد من گشتی چه گشتی
وگر صبرم به جا بودی چه بودی
به وصلش گر عبید بینوا را
سعادت رهنما بودی چه بودی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت ۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|