۳۷ - آدمی گر گِرد سازد بار و برگ
آدمی ، گر گِرد سازد بار و برگ
از صباح کودکی تا شام مرگ
باز نالد اینکه خاسر بوده است
در بطالت جان خود فرسوده است
کِی بگیرد عبرت این نوع بشر؟
آدمی ، آدم نخواهد شد دگر!
جای خون ، حرصی به رگهایش روان
هر چه در ذمّش بگویی ، میتوان
آنکه دارد ، لیک خواهد بیشتر
چشم او را پُر کنید از خاک زر
با نصیحت ، دل به اصلاحش مبند
این جهان پُر باشد از اندرز و پند
بر دل تیره ، چه تابی نور را ؟
از چراغ آخر چه سودی کور را
مِس اگر صد بار در آتش رود
خود محال است آنکه باری زر شود
با زدن ، خَر ، کِی بگیرد خوی اسب؟
مردمی ، از فطرت آید نی ز کسب
مُلک عالم ، آدمی را نیست تنگ
تنگ چشمی باعث آشوب و جنگ
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|