عمرِ تو ، پامال امیال مُحال
از چه می‌نالی ز چرخ ِ بدسگال
هر زمان ، با آرزویی ، زیستی
خود بگو در جستجوی چیستی؟
حاصلت خود چیست از این جستجو
هان به دنبال چه می‌گردی؟ بگو
پشت بر مقصد ، شتابانی روان
ره نمی‌پرسی ز پیرِ ساربان
می شود مقصود هر دم دورتر
پس مرو زین پیشتر گامی دگر
در بیابان فنا ، گر گُم شوی
وای اگر بانگ درایی نشنوی
دیو نفْست دائماً اندر کمین
تا تو را از عرش آرد بر زمین
کین و کبر و حرص را در خود ببین
زین رذایل ، هیچ می‌گردی حزین؟
لیکن اینها را به خوی دیگران
گر ببینی ، بر تو می‌آید گران
از ریا و خبث و نیرنگ و حسد
آدمی در نفرت است و می‌رَمَد
پس تو هم از نفْس خود در رنج باش
دیدهٔ خود را مپوشان از خطاش
مال‌وَرزی ، روح را فاسد کند
رونق ِ عقل ِ تو را کاسد کند
کِی کَرَم دیدی ز شخص چشم تنگ
در نیاید بی‌گمان چربی ز سنگ
گر به شوق نان و آبی ، زیستی
اندر عالم ، جز طفیلی نیستی
رهزنِ عمرند و بر جانت وَبال
حرص ِ دنیا و زن و فرزند و مال
آنچه بُد ، خوردی حُطام دنیوی
سیر ، کِی ، آخر ز لیسیدن شوی
بس که رونق یافته بازار تن
عمر تو بگذشت در تیمار تن
نفْس تو راکب ، تنت مرکوب او
توسنی کن ، تا به کِی منکوب او
گر برون از تن ، توانی زیستن
پس ، بنه نام مَلک بر خویشتن
تا به کِی باید کشیدن بار تَن
« تن رها کُن تا نخواهی پیرهن »
تو ، به گوهر از جهان والاتری
قیمت خود را ندانی از خری!