حقّ و ماسَوي
بشنو ، به خداي بزرگ ، بشنو،
اي كوچكِ ابله ، وَرَت خدا نيست
بيرون ز خود ار كس نمي شناسي
دردي است تو را كه ش دگر دوا نيست
در طبّ نو و طبّ سوزني هم
درمانِ تو بيمار مبتلا نيست
گيرم كه خدا هم نگفته اين را
وَز آن كُتُبي كآمد از سما نيست
بشنو زِ يكي خاكيِ زميني:
« آثار خدا از خدا جدا نيست»
گر گفت «اناالحق» صواب مي گفت
نشنيدي و گفتي كه جز خطا نيست
افسانه نمودت حقيقتي محض
حق زانكه بدين هيأت و نما نيست
حق را نتوان ديد و اين « اناالحق»
جز قامت و جز صوت و جز ردا نيست
حق قامت و صوت و ردا بدل كرد
نشناختي او را ، كه آشنا نيست
او داشت صدايي رسا ، كه ده قرن
دريافت كه اين قابل را فنا نيست
بگْرفت همه غرب و شرقِ عالم
رَعدِ فلكي هم چنين رسا نيست
نشناختي امّا صداي حق را
گفتي كه خدا را چنين صدا نيست
آن را كه «مَنَم چون شما بشر»گفت
سنجيدي و گفتي كه هست يا نيست؟
پيروز چو آمد، يه طوعْ يا كره
پذرفتي و گفتي كه نابجا نيست
تا زيرِ شكم چون شكم چراندي
گفتي كه جُز او پير و مقتدا نيست
اي بندۀ دندان و عَبدِ حَمْدان
بالله كه خُدايت جز اين دوتا نيست
وقتي كه حسين آمد و زحق گفت
گفتي تو كه فرزند مصطفا نيست
او پورِ علي مرتضي(ع) و زهرا ست
از نسلِ محمّد(ص) رسول ما نيست
فريادِ انالحقّ وَ الحقيقه
بشنو، نه چه سان هست، يا چه ها نيست
بالله كه خدايت به جز هوي نه
هم صوم و صلاتِ تو جز ريا نيست
گر زانكه دلي داري و دروني
بشناس، كدورت كه چون صفا نيست
از هر كه شنيدي صداي حق را
كم گو كجايي ست، وز كجا نيست
بشنو زكسي چوم من اين كهن قول:
حق هست و جدا هم ز ماسوا نيست
***
مَزْدُشت كنون گويدت اناالحق
گر دار به پا هست، يا به پا نيست
چون كار جهان را جنون گرفته است
پرسي كه بجا هست ، يا بجا نيست
ديوانگي ، اي عاقلِ كذايي
هرگز گرهي را گره گشا نيست
سوزد دلم از بَهرِ اين جماعت
كز دل كسي اين حال را رضا نيست
اشكم ننهد ماجرا فزودن
هرچند به از اشك ماجرا نيست!