ياد سروش
الا ديشب چه هول آور شبي بود
كه خون خون ، تب تَنَم بي تاب مي خورد
شبي قتّال، چون روزِ مبادا
كه خون روشنان چون آب مي خورد
به نفرت از هزاران نخلِ نفرين
چو باران تيرِ غم پر تاب مي خورد
شكوفه يْ باغم از ابر جهنّم
تگرگ سرخ چون عنّاب مي خورد
دل از ياد سروشم باز پر درد
به زنجيرِ جنون قُلْاب مي خورد
به درد از داغ آن شيرين قلندر
دل از جوي جگر خوناب مي خورد
حبيبان! رفت بي همتا حبيبم
كه تنها او غم احباب مي خورد
چنانچون انبيا دردِ اُمّم داشت
غمِ اقطار چون اقطاب مي خورد
حريفم غرق شد، مستان! كه در هوش
چو من از گلِ گرداب مي خورد
شب آن دريا دلم در ياد و ساحل
ز هولم غوطه در غرقاب مي خورد
دلم چون طفل، در گهوارۀ درد
ميان خون و آتش تاب مي خورد!
+ نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|