نه بهدينم پسندد ني مسلمان
كه آن زنديق و اين گبرم شناسد
جنون آرامي ام را خوش ندارد
خرد سُتواريِ صبرم شناسد
خور از
زردشت و مزدك ، اين دو دريا
به چرخم بر كشد، ابرم شناسد
چه غم روباه و كفتار ار ندانند
كه شير بيشه ام، ببرم شناسد
رسد كاسفنديار اين رستمي كيش
ز تير و تيغ و از گبرم شناسد
مرا اين اختيار آمد ز تاريخ
گرفتم فلسفي جبرم شناسد
به خاك اندر چو شد
اميّد ، شايد
مِتاع چند و چون قبرم شناسد