رطب نباشد بي خار...
چه دورها و چه نزديك ها سپردم و ديد
كجا طريق نماند هماره هموارا
درشتناكي باشد، ز بعد همواري
وَ نيز پست، پسِ هر بلند، ناچارا
مگر نديدي نقّاش چيره دستِ بهار
چه ها نگاشت به دشت اندر و به كهسارا
چه سحرهاي عجايب،چه معجزات غريب،
چه نقشهاي نگارين، چه طرفه هنجارا
به لونهاي بديع و به گونه هاي شگرف
نگار كرد همه طرف باغ و گلزارا
به لاژوردي و شنگرف، نيلي و زنگار
چو كوي رنگرزان كرد روي دنيا را
خزان سترد همه گونه هاي اوي و نماند
نه لاژورد و نه شنگرف و نيل و زنگارا
همي ببايد ديدن خزان ز بعد بهار
كجا چنين بُوَد آيينِ چرخ دوارا
اگرت عمر بپايد ، خزان شود سپري
دگر فراز رسد نوبهار بنگارا
چو عيش و طورِ ربيعت هواست، بايد ساخت
به طيش و جورِ شتا ، كآن گُل است، اين خارا
وَرَت بُوَد سرِ آن كانگبين به دست آري
ز نيش مُنج مينديش و پيش نه پا را
چه طرفه زد مثل آن شهرۀ هزارۀ پيش
كه رودكيش كند ياد در به اشعارا:
«دلا، كشيدن بايد عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بي خار و كنز بي مارا»