گفتم به غم چه تلخ شبِ تار و تيره اي است
گويي ز روزِ هول قيامت ذخيره اي است
دريايِ دد مرا سوي غرقاب مي كشد
خنديد جامِ مي كه در اينجا جزيره اي است