صبرِ تلخ
با سکوتی، لبِ من
بسته پیمانِ صبور ــ
زیرِ خورشیدِ نگاهی که از او میسوزم
و بهنفرت بسته است
شعله در شعلۀ من،
زیرِ این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوختهتن،
زیرِ این خندۀ پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که به پای گذرم بسته رسن...
□
آه!
دوستانِ دشمن با من
مهربانانِ درجنگ،
همرَهانِ بیره با من
یکدلانِ ناهمرنگ...
□
من ز خود میسوزم
همچو خونِ من کاندر تبِ من
بیکه فریادی از این قلبِ صبور
بچکد در شبِ من
بسته پیمان گویی
با سکوتی لبِ من.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|