حکایت۲۴
دست و پا بریدهای هزار پایی بکشت صاحب دلی براو گذر کرد و گفت سبحان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست.
چو آید زپی دشمن جان ستان ببندد اجل پای اسب دوان
در آن دم که دشمن پیاپی رسید کمان کیانی نشاید کشید
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱ ب.ظ توسط سیل سرشک
|