الف، يا ،نون، الف، اين است اينا
درختِ صبحِ خورشيد آفرينا
درختي ريشه در ژرفاي تاريك
وليكن برگ و بر روشن ترينا
فرودينش به خاك ، امّا فرازين
فراتر رفته از بامِ برينا
درختِ آسماني روحِ روشن
فشانده برگ و برها بر زمينا
دروغين مُژدگان را طعنِ تلويح
وَ خود صبح صريحِ راستينا
طَلي را زرّ از اين گلدسته سايند
به گنبدها بر ، اكنون تا پسينا
جُلِ زرّين از اين خرگاه پوشند
فرا گاوِ زمين ، سر تا سرينا

الف ، يا ، نون ، بلي اين نخل نور است
كه گيتي گرم و روشن دارد اينا
برومندي تناور ، بال گستر
بر اَقطارِ بسيطِ بآفرينا
درختي بيش برگ و برتر اندام
بر اين پهناور آفاق زمينا
مهين ناطور كرد اين ، تا بتابد
ز پيشين بام تا شامِ پسينا
سپهر ، اين قرن خواره پير ديهور
جز از اين نيستش خاطر نشينا،
كزين سان نخلبنديهاي شيرين
فراوان كرده ناطورِ مهينا
فروغ و فرِهي گستر بُنش بين
بَر از بامِ درود و آفرينا
درود و آفرينها بر چنان بُن
فروغ و فرّهي گستر چنينا
رواق و طاقِ گردون را جبينش
كتيبه يْ روشنِ فتحِ مبينا
خوش آن فتح مبين ، كاين تاج تابان
گذارد خاوران را بر جبينا
چه تاجي در همه روز و همه سال
هميشه همچنان تر همچنينا

***

چنين صبحِ خوشي بي شك به دنبال
شبي خوش دارد ؛ اين دارم يقينا
چو كوچد روز و تاريكي كشد جَلد
به گردِ شهرِ شب ديوارِ چينا
كمان داران و شب پايان نشينند
به برج خويش هر يك در كمينا
پس از پاسي دو از خاور برآيد
حَرَمْ بانوي شب ،هودج نشينا
ز ماهش بر جبين بر نيمتاجي
به گِردش دختران مه جبينا
چو زرّين ماهي اندر سبزْ دريا
سراپا پولكِ نور و نگينا
تو گويي عرضه مي دارد سليمان
به بانوي سبا گنجِ دفينا
پس از صبحي چنان ، آمد مرا نيز
شبي شيرين و شادي آفرينا
خوشم بادا كه خوش خواهم جهان را
اگرچه بوده ام عمري غمينا

***

مرا دوشين شبي خوش بود و سرشار
مي ام خوش تر ، حريفم خوش ترينا
گُزين جام و گُزين نُقل و گُزين مي
گُزين تر ساقي ام  زآنها و زينا
خوشا دوشين كه بزم عشرتم بود
گُزين اندر گُزين اندر گُزينا
همه شب جامِ يادي بود و شادي
كه رسم اين است در ايرانزمينا
اگر يادي خوري بر نامِ دوران
و گرنه شاديِ گِشت و قرينا
بر اين سنّت خورند احرار ايران
مي از ايّامِ پورِ آتبينا
سُنَن هر قوم را سِرّ است و با اوست
ز پيشين روزها ، تا آخرينا
ز هر قومي ، چنانچون سايۀ روح
سنن مي مانَد از طيّ سنينا
چو من هم مردي از ايران زمينم
خراسان زادْبومي ، ري نشينا؛
گرامي دارم ايراني سُنَن را
چنانچون عهدِ خود حُرّ اَمينا
گرامي دارم اسرارِ كياني
چنان كي آرمين و كي پشينا
چو گفتِ كيقباد و عهدِ كاووس
به نزدِ كي پشين ، كي آرمينا
الا يا ساقيِ نوشين ، كه چون بخت
شبِ دوشين مرا بودي قرينا
همي پيمودي ام تا دير شب مي
همه با يادي و شادي رهينا
چو در بزم آمدي ، گفتي به آيين
سلامي اهل و سهل و دلنشينا
عَرَب دختر ! سلام ، اهلا و سهلا
به شادي پاسخت گفتم چنينا
چو ديدمْت از گمان به ، ز آرزو بيش
به شكرانه فشاندم آستينا
تو ماندي با من و دلّاله برگشت
خوش از برگي دو زرّ كاغذينا
تو را من خطبه خواندم ،با سه آيين
كه باشد وصل بر آيين و دينا
به زردشتيّ و اسلام و مسيحي
كه محكم كارئي باشد متينا
شبي چاكر زني باشي به آيين
سه خطبه خوانده از محكم ترينا
نخستين شُستَمَت از پاي تا سر
به صابوني لطيف و عطر گينا
سپس پوشاندَمَت نو جامه ، دلخواه
نه پُر عريان،نه مستوره يْ دفينا
عرب دختر ، بگردم نخل نازت
همان دوش و بر و ساق و سرينا

اگر با «خسرواني» باربد شاد
هم از «پاليزبان» وَز «انگبينا»

نكيسا گر به «زيرِ قيصران» خوش
و گر سركب خوش از «شِكّر تُوِينا»
مرا «جامه دران» و «راهْ گل» بِه
سپس «زير افكنِ» «نوشين لبينا»

***

گرفتم تار را در بر ، نوازان
تو رقصان شاد و خوش ، من هم چنينا
الا من «نخلِ ناز» امشب نوازم
اگر «سروِ سهي» زد
رامتينا
تو آوازِ خوشي خواندي پس از رقص
فزون تر شاد و گاه اندك حزينا
فرستاديم سوي اختران نيز
دروديّ و سرودي خوش طنينا
چو مي خواندي برايم شعر تازي
صدايت بيش مي شد دلنشينا
يكي بشنو ، جز آن نوشين جوانه
منوش اي لعبتِ نوش آفرينا
ميِ كمْ كيف زن را بيش سازد
سبكروح و لطيف و نازنينا
چه مَردافكن بنوشد زن ، چه پوشد
نمد زين بر تن ابريشمينا
تو زن مردافكن خوزي مخور ، ليك
مرا مردانه پُر كن ساتگينا
تو را مغزي خوراندم نغز و خوشخوار
نه سرد و سست ، سُتوار و رزينا
به حال آوردمت ، چندان كه گفتي
زهي ، احسنت ، بَخ بَخ  آفرينا
دگر آغاز بدمستي چه باشد
ستودن كهنه خمرِ اَندرينا؟
حدود و حرمتِ سوگند بشناس
قَسَم كم دِه به خيرالماكرينا
و گر سوگند خواهي داد ، باري
_ كه من مي نشنوم _ زيتون و تينا
زنِ بدمست ِ تازي بر نتابم
هم ايدون اهلِ ديگر سرزمينا
ز خمرِ «اندرين» خوش تر نديده است
عرب گويي به كام و جام و مينا
كمي پُر كيفْ خَمرِ خُوزيِ ما
به از درياي خمرِ اندرينا
هم ايدون خُلّري خمر و خَبُوشي
ارُوُمي و اَراكي  وَاسْفَرينا
دگر جُلفاييِ گلفام و گلبوي
چو گونه يْ دخترِ آزرمگينا

***

چنان گفتم كه آن آويزه گو گفت:
«اَلا هُبّي بصحنك فاصبَحينا»
به يادِ
عَمْرو بِنْ كُلثوم بشنو
«ولا تبقي خُمُورَ الأندرينا»
حديثِ نخلِ نور و نخلِ ناز است
چنان كآميزۀ شير انگبينا
سزد كآويزۀ آفاق گردد
«
اميد!» اين شعرِ شيرين و متينا