پا به زنجيرِ خود ، از اشكْ ، چو شمع است تنم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم

روزِ بازارِ خيال است شبم ، خواب كه هيچ
صبح هم وعده به شب ،گر نه به فردا فكنم

زهرِ خوابم همه اندامْ به درد آغشته است
مژه ها نيزۀ برق است ،كه بر هم نزنم

باغِ خون وسگِ ديوانه چرا بيند ، آه
پريِ آينه ام‌ _دل _به طلسمِ بدنم؟

مثلِ نفرين كه حقايق دهدش رنگِ وقوع
حسبِ حالم شده و وردِ زيانم «چه كنم»

باد كز كوه سياه آمد و شمعم را كشت
كاش چون آتشِ روحم ، ببرد دودِ تنم

كار اين مُلك نه آن قدر خراب است «اميد»
كآرزويي بتوان داشت ، عبث دم چه زنم؟