شرابي شور مي نوشم كه از اشك است انگورش
ولي از چشمِ نامحرم نهان ، چون رازِ مستورش

بيا با هم برقصيم، اي گل ، اي پروانه ، اي زنبور
كه مي رقصند و مي خوانند باد و تار و تنبورش

خدا پيدا و پنهان است ،با چشمِ دگر بنگر
كه بينا گه نمي بيند ،وليكن بنگرد كورش

ز دل نزديك تر با توست ،وَز خون در تو جاري تر
چنين فرمود
ماني ، گر تو نزديكي و گر دورش

چو دارد گاه گاهي نيش هم ،نوش آفرين زنبور
خدايا كاش من گَردِ گُلَت باشم ،نه زنبورش

تپان پرسد كه: آيا باز خواهم ديد دريا را
دلم ، اين ماهي تا ريگِ ساحل رفته با تورش

ز نوشروان به و بيش است ،نيز از اردشيرش نام
گرفتم گشتي اين صحرا ، نه بهرام است ، ني گورش

خوشا آن روحِ بهرامي ، كه از هند آورد لولي
كه مردم را نشاط و روح بخشد با شر و شورش

بزن بر تار خود مضرابي اي «اميّد» دورانها
كه دوران تركتازي مي كند با شور و ماهورش