چكي در جواب موچكي
من كه دايم با فروغِ ذاتِ خود همسايه ام
اين دغل اشباحِ دون پشمند پيش رايه ام
طفلِ پستانك مِكَند اين خود فريبان، ليك من
شعر نوشانند جاي شير ، داي و دايه ام
عنتري چندند سُرخي مال و لوطي آق اون
روسيا چيزم بر ايشان گر بجنبد لايه ام
شعر مي گويم چو روحِ باده ، چون خونِ خدا
وَز زرِ سرخِ جنون بي غلّ و غش سرمايه ام
از پَسِ ترسِ فلق چون بشكفد شرمِ شفق
آفتابِ شعر رويد از دلِ بي سايه ام
شب چو بر شعله يْ خاكستر افشانَد فلق
دل زِ رنگين شعر بندد خوش ترين پيرايه ام
با خيال خود چو گيرم اوج در پروازِ شعر
بر تر از بام برين باشد فروتر پايه ام
گرچه هم آرايه هم پيرايه دارد شعر من
ليك كمتر در پيِ پيرايه و آرايه ام
شعرِ نو از«موجِ نو» بي جان شد و بي محتوا
يادِ نيما زنده «امّيد !» آن يل بُلمايه ام
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|