هوا سرد و مِه آلود و ملالي است
زمين آشفته مستي لاابالي است

به چشمم آيد اشباحي دگرگون
كه مي دانم دروغ است و خيالي است

ز افلاطون خوشم آيد ، كه دانم
جهانش همچو من پوچ و مثالي است

چرا گردم به دنبالي جهاني
كه اندر وي اصالت لا اصالي است؟

درخت و ميوه و گل ،حور و نورش
نه چون شيرِ علم ، بل نقشِ قالي است

بسي انديشه ها را آزمودم
وراي پوچشان هيچ است و خالي است

خوشا عشق و خوشا عشق و خوشا عشق
كه تنها چشمۀ نور و زلالي است

اگر ساز و سرود و باده هم بود
بساطِ عشق رنگين است و عالي است

و گرنه مي توان با عشق خوش بود
حضيضِ عشق هم اوجِ معالي است