هوا
هوا سرد و مِه آلود و ملالي است
زمين آشفته مستي لاابالي است
به چشمم آيد اشباحي دگرگون
كه مي دانم دروغ است و خيالي است
ز افلاطون خوشم آيد ، كه دانم
جهانش همچو من پوچ و مثالي است
چرا گردم به دنبالي جهاني
كه اندر وي اصالت لا اصالي است؟
درخت و ميوه و گل ،حور و نورش
نه چون شيرِ علم ، بل نقشِ قالي است
بسي انديشه ها را آزمودم
وراي پوچشان هيچ است و خالي است
خوشا عشق و خوشا عشق و خوشا عشق
كه تنها چشمۀ نور و زلالي است
اگر ساز و سرود و باده هم بود
بساطِ عشق رنگين است و عالي است
و گرنه مي توان با عشق خوش بود
حضيضِ عشق هم اوجِ معالي است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۶ ب.ظ توسط سیل سرشک
|