غزل
رو به هر سويي كه رفتم،بسته ديدم راه را
آزمودم هم دراز و دور و هم كوتاه را
من كه آزارِ قوي را هم نمي دارم روا
سالها در سينه كُشتم ،حبس كردم آه را
بارها مي خواستم از دل فغاني بر كشم
در بيابانها ،ولي پيدا نكردم چاه را
چاهها را نيز پُر كرده است توفانها و سيل
شاكرم امّا كه در خود گم نكردم راه را
كوهها گاهي صدايم را جوابي مي دهند
مغتنم دانم همين غمگين صدايِ گاه را
كيست كاين غدّار عاليجاه را گويد ز من
كاين جهان ديده است بس بيش از تو عاليجاه را
چشمها را مي كني گريان كه قهقاهي زني
گيرد آخر گريه جاي خندۀ قهقاه را
باز هم «امّيد» نوميدم مكن از راه و راز
آزمودي گر دراز و دور ،وَر كوتاه را
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|