شبِ نيكان خوشا و صبح پاكان
خوش آن دريادلان، اين سينه چاكان

خوش است آن دولتِ بيدار كز خويش
تو را باشد، نه از خوابِ نياكان

نه از نيكان و پاكانم، و ليكن
دلم پُر مهرِ نيكان است و پاكان

من اين باور نمي دارم كه پاكي
برفت از حَيّز امكان و ماكان

ولي دانم كه پاكي همچو نيكي
ملول است و غمين چون دردناكان

چه حسرتها كه نيكي راست در دل
چه وحشت هاست در دلهاي پاكان

از اين پس سوي هزل و هجو پويم
«چو شَزده يْ پاك و از اَوْگوش» خوراكان

بگيرم انتقام از دهرِ نامرد
شوم سنگِ سرِ كمتر ز خاكان

نئي گر دهخدا، بر سيمِ آخر
بزن «امّيد» همچون فخرِ زاكان

قلم در دست تو چون تازيانه است
بزن بر گُردۀ بدبيسراكان

خدايا كَوْن را سنّت دگر كن
مبادا مايكون باشد كماكان