در نهفت پردۀ شب
دختر خورشید
نرم می بافد
دامن رقاصۀ صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می سراید مرغ مرگ اندیش:
چهره پرداز سحر مرده است.
چشمۀ خورشید افسرده است.
می دواند در رگ شب
خون سرد این فریب شوم
وز نهفت پردۀ شب دختر خورشید
همچنان آهسته می بافد
دامن رقاصۀ صبح طلایی را.