چه خوش مي باري ،اي ابر بهاري
كه خوش باشي،هميشه خوش بباري

هميشه آب،يعني روشنايي
براي تشنه تاريكان بياري

هميشه سبزه ها را شاد و سيراب
كني،بر كوه و در باغ و صحاري

به وي‍‍ژه ديم زاران را،كه جز تو
نخواهد كردشان كس آبياري

هميشه مشك و انبان تو پر باد
از آب،اين روشناي پال جاري

بسي ابر سترون ديده ام من
پر انبان از فريب و هرزه كاري

ولي يك نم كس از«ني در جهان»يم
نبيند،بعد صد چشم انتظاري

نگيرد بهره اي كس از عميقان
به غير از انتظار و شرمساري

مُريد«شهريار» شاعرم من
نه خواهم شهر را،نه شهرياري

نخواهم شهر را،اي كاش بودم
درختي جنگلي،يا كوهساري

نمي خواهيم ما،نه شرق و نه غرب
نداريم از عقيمان چشم ياري

«اميد»آن ساده خوش گفتي،بگو باز
چه خوش مي باري اي ابر بهاري