اي لم يلد يولد خدا
با اين پري بازي مرا آخر كني ديوانه اي
پيدا شو از پنهان خود،آخر تو صاحبخانه اي
تاريك و روشن مي شود،رويت كه چون خويت بود
غمگين دل من مي دَوَد،هر گوشه چون پروانه اي
كندوي خود گم كرده ام،وز باد سرد افسرده ام
با اين همه سر مي زنم،بر شيشۀ گلخانه اي
بي سر صدا برف از هوا،باران و مرغ بينوا
بر شاخه سر در زير پر،گويد:دريغا دانه اي!
دارم هزاران ادّعا،بر داد و بر ديوان تو
ديوانۀ خود را ببر،امشب به ديوانخانه اي
گشتيم ما با مولوي،و آن خم نشين خسروي
فانوس مهر و مه به كف،پيدا نشد فرزانه اي
ديگر جهان زين بيشتر،جايي ندارد بهر خر
هر يك يه سلطاني سمر،در كشور و كاشانه اي
اي بي پدر مادر خدا،هم در منيّ و هم جدا
كاري بكن تا باورم گردد كه هستي،يا نه اي
گويا فرشته راست گفت،از آدم و حوّا زمين
پر ظلم و جور و فتنه شد،چون جنگلي،ددلانه اي
بايد«اميدا» بي خبر،جستن زميني را دگر
پيدا شود آنجا مگر،بهتر مَشي مَشيانه اي