غزل شمارهٔ ۱
اي آنكه ببردي مي خمخانۀ ما را
ديگر مشكن كوزه و پيمانۀ ما را
شمعي سحري گفت مرا هم سروپا سوخت
آن شعله كه سوزد پر پروانۀ ما را
از دست تو بس خانه خراب است در اين شهر
يك جغد نپرسد ره ويرانۀ ما را
اين شعر كه فرزانه به زنجير ببندد
يارب چه كنند اين دل ديوانۀ ما را
سرسبز نگشتم كه از ريشه بكندند
اي كاش نمي كاشت كسي دانۀ ما را
شمعي بفروزم همه شب ز آه سحرگاه
تا گم نكند خيل غمش خانۀ ما را
افسوس كه نشنيد زما قصۀ افسر
از مدعيان بشنود افسانۀ ما را
ديگر مشكن كوزه و پيمانۀ ما را
شمعي سحري گفت مرا هم سروپا سوخت
آن شعله كه سوزد پر پروانۀ ما را
از دست تو بس خانه خراب است در اين شهر
يك جغد نپرسد ره ويرانۀ ما را
اين شعر كه فرزانه به زنجير ببندد
يارب چه كنند اين دل ديوانۀ ما را
سرسبز نگشتم كه از ريشه بكندند
اي كاش نمي كاشت كسي دانۀ ما را
شمعي بفروزم همه شب ز آه سحرگاه
تا گم نكند خيل غمش خانۀ ما را
افسوس كه نشنيد زما قصۀ افسر
از مدعيان بشنود افسانۀ ما را
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|