گله
شب خامش است و خفته در انبان تنگ وی
شهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،
ناشسته دست و رو.
برف غبار بر همه نقش و نگار او.
بر یاد و یادگارش، آن اسب، آن سوار،
بر بام و بر درختش، و آن راه و رهسپار.
شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش
پیموده راه تا قلل دور دست خواب.
در آرزوی سایهٔ ترّی و قطرهای،
رویای دیر باورشان را
آکنده است همّت ابری، چنانکه شهر
چون کشتی شده ست، شناور به روی آب.
شب خامش است و اینک، خاموشتر ز شب،
ابری ملول میگذرد از فراز شهر.
دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران
گویند راز شهر.
نزدیک آنچنانک
گلدستهها رطوبت او را
احساس میکنند.
ای جاودانگی!
ای دشتهای خلوت و خاموش!
باران من نثار شما باد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|