عشق از ياد رفته
به دوست نازنين شاعر و نويسنده:
رضا مرزبان
۱
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
باز آمدي؟ داد از تو
فرياد و فرياد از تو
يكچند همچون كبوتر
آن طاير پرنيان پر
در شهر خاموشيِ دل
ملكِ فراموشيِ دل
ره جسته، مأوا گرفتي
در گوشه اي جا گرفتي
اكنون پس از روزگاران
بعد از خزان ها، بهاران
از دور ديدي نشان را
ويرانۀ آشيان را
چون شد كه از دوردستان
چون اخگري در نيستان
ناگه پريدي به يادم؟
آتش زدي در نهادم؟
۲
اي عشق از ياد رفته
گمگشته ، بر باد رفته
من خود غمي تازه دارم
دردي بي اندازه دارم
ديگر چه خواهي ز جانم؟
وز اين تن ناتوانم؟
يادش به خير آن بهاري
و آن دلنشين روزگاري
كز بوي تو مست بودم
سرمست و پا بست بودم
خرّم بهار جواني
بحبوحۀ كامراني
ابر فرح ژاله ريزان
اشباح غمها گريزان
مرغ خوشيها به آواز
ساز طرب نغمه پرداز
خورشيد احلام خندان
چون قلب اميدمندان
بيرون ز دنياي غمها
وز سرزمين المها
بر تپه اي رشك چالوس
خوش رنگ چون پرّ طاووس
از تنك چشمان كناري
بر ساحل جويباري
آهسته چون گل شكفتي
با اختران راز گفتي
از سبزه ها بستري نرم
وز مهر تابيدني گرم
من نيز با مهرباني
هم جاني و هم زباني
بودم نگهبان جانت
وز اين و آن پاسبانت
۳
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
دانم كه ياد گذشته
از خاطرت محو گشته
آن خاطرات فراري
و آن شوق و آن بي قراري
كنج نهانخانۀ دل
بودند دردانۀ دل
تو جان من بودي ، اي عشق
ايمان من بودي، اي عشق
هر گه كه از بي وفايي
يا از نسيم جدايي،
در دامنت آذري بود
يا گرد و خاكستري بود
از جوي چشمان به زاري
مي كردمت آبياري
آن آذرت مي نشاندم
گرد از رخت مي فشاندم
تو لاله اي تازه بودي
خاموش آوازه بودي
نور تو در قلب من بود
آرايش انجمن بود
آخر نسيم خزاني
يكباره و ناگهاني
بر پيكرت حمله ور شد
روح مرا هم خبر شد
تو خوش درخشيدي اي عشق
اما نپاييدي اي عشق
زآن سان كه ديدم شگفتي
ديدم كه بر باد رفتي
پرپر شدي، باد بردت
بر دور دستان سپردت
۴
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
باز آمدي؟ داد از تو
فرياد و فرياد از تو
مي پرسي از من دلت كو؟
شمعت چه شد، محفلت كو؟
اي عشق الهي نميري
سوزاندي، آتش بگيري
من بي دلم ، دل ندارم
من شمع محفل ندارم
ما بي دل و بي قراريم
بازيچۀ روزگاريم
تير بلا را نشانيم
مرغي خراب آشيانيم
۵
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
دوشينه در خواب ديدم
وز مادر خود شنيدم
كآن نازنين مظهر تو
آن بادۀ ساغر تو
اندر شب خواستگاريش
در گوشۀ بي قراريش
از عشق من نام برده
بر عكس من گريه كرده
چون چهرۀ دلفروزش
آتش گرفتم ز سوزش
اي كاش من مرده بودم
زهر اجل خورده بودم
كاين آتش مهرباني
سوزد مرا جاوداني
افسوس كاين دلفريبان
اين دختران ، اين حبيبان
هرچند چون جان عزيزند
بي مدرك و بي تميزند
تا مي روي از قفاشان،
سرگشته اي از جفاشان
چندان كه بيچاره گشتي
مهجور و آواره گشتي
از بي وفايي گسستي
با ديگري عهد بستي
گويند مرد هوا بود
در عاشقي بي وفا بود
آخر نگويند چون ما
او هم دلي داشت شيدا
۶
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
اكنون به پاس محبت
بهر سپاس محبت
اين مرغك پر شكسته
اين خامۀ سر سكشته
پاشيد بر دفتر غم
جانسوز، بس گوهر غم
كآن اشكهاي جگر سوز
زآن شمع پاك دلفروز
در شهر ناكامي و درد
تنها نباشند و دلسرد
۷
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
پرسيدي از من دلم كو؟
شمعم چه شد، محفلم كو؟
افسوس اي عشق، خاموش
دل كرده ما را فراموش
بنشين كه گويم غم خود
اندوه خود ، ماتم خود
در سايه بنشين كه اين ماه
وين اختران دل آگاه
ما را نبينند با هم
گويند حرفي به ماهم
زين ماه با اين ظرافت
وين نور با اين لطافت
بين من و يار راهي است
پيغمبر سوز و آهي است
شبها كه خلوت گزينم
با غم به كنجي نشينم
ياد آرم از طرفه بحري
نزديك آن بحر، شهري
بحر خزر نام آن بحر
گلگشت رشت اسم آن شهر
شهر نكويان، حبيبان
ديوانه كن دلفريبان
زآن جنگل و كوه و درّه
ز آن جرّه و آن مجرّه
از خانۀ ايده آلم
مأواي وحشي غزالم
زآن ترك شيرين زبانم
توران نامهربانم
آن كفتر چايي من
آن مرغ دريايي من
ياد آرم و اشك ريزم
خود را گذارم، گريزم؛
اين ماه با خنده اي مات
گويد كه: «هيهات هيهات
يار تو خندان و سرمست
سرگرم تفريح و عيش است
ز آن نازنين دل آزار
افتاده كنجي دلت زار»
اكنون هم آنجاست يارم
شيرين لبم، گلعذارم
وآنجاست روحم، خيالم
عشقم، دلم، ايده آلم
۸
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته...