ناز کن ناز که من تشنۀ ناز آمده ام‏
بر سر کوی محبت به نیاز آمده ام
تا در خانۀ خود را نگشودی به رخم‏
رفتم افسرده از آن خانه و باز آمده ام
پرتو روز ز خورشید رخت می طلبم
من که از ظلمت شب های دراز آمده ام
آمدم من که شکار تو دل آزار شوم‏
چون کبوتر که به جولانگه باز آمده ام
راز دل چشم سخنگوی تو آرد به زبان
من از او در طلب جستن راز آمده ام
نیست غیر از تو بتی بهر پرستیدن من
گر به بتخانه به سودای نماز آمده ام
دل دیوانۀ من مهر و نوازش می خواست‏
تا تو را دید چو دیوانه نواز آمده ام
خیمه برتر ز سرا پردۀ خورشید زنم‏
من که در کوی تو از راه دراز آمده ام
چون سکندر هوس آب حیات است مرا
که به ظلمت کدۀ عشق فراز آمده ام‏
با زبانی که پر از شعله بود همچون شمع‏
به شبستان تو با سوز و گداز آمده ام
گوهر عشق ز طوفان بلا باید خواست
من که طوفان زده ام بهر نیاز آمده ام