ز صف ما چه سری رفت و گرامی گهری
ای دریغا! چه بگویم که چه‌ها بود جلال

ریشۀ خون و گل گوشت رها کن، که تمام
عصب شعله‌ور و عاصی ما بود جلال

همۀ تن، رگِ غیرت، همه خون، خشم و خروش
همه جان شور و شرر، نور و نوا بود جلال

استخوان‌قرص تنی، پیکرۀ جهد و جهاد
تن بهل؛ کز جنم و جان جدا بود جلال

دل ما بود و در آن،  درد و دلیری ضربان
سینه‌اش خانقه سِرّ و صفا بود جلال

هم زبان دل ما، هم ضربان دل ما
تپش و تابش آتشکده‌ها بود جلال

هر خط او خطری، هر قدمش اقدامی
هر نگه نایرۀ نور و ذکا بود جلال

پیشگامان خطر، گاه خطا نیز کنند
گرچه گویند که معصوم‌نیا بود جلال

دم عصمت نزد، اما قدم عبرت زد
جای کتمان پی جبران خطا بود جلال

قلمش پیک خطر پویه، که بر لوح سکوت
تازه صد سینه سخن، بلکه صلا بود جلال

چه یلی از صف ما، بی بدلی از کف ما
رفت و دردا که به صد درد دوا بود جلال

گر چه می رفت از اولاد پیمبر به‌شمار
من بر آنم که ز ابنای خدا بود جلال

گر چه در خانه و بر بستر خود رفت به خواب
شک ندارم که یکی از شهدا بود جلال