اگر غم را...
اگر ساز نسیم آهسته باشد؛
و آوازش نه فریاد ونه کولاک،
من این دانم که رقص شعله شاد است؛
و رقص دود تاریک است وغمناک.
من این را نیز دانم،
که اینان هرسه،دود وشعله و رقص،
از آتش ریشه می گیرند،آتش.
پس آتش را ستاییم،
که آتش را سزاوارست،اگر هست،
درود شوق وپیغام ستایش؛
نگاه ناز ولبخند نوازش؛
پس آتش زنده باد،آتش فروزان باد وسرکش.
من این را نیز می دانم،اگر چند
که رازی نیست،یا گر هست رازی؛
-(نه گر چون شمع یا پروانه،باری)-
به قدر سوز خود دانم که آتش
نباشد،گر نباشد سوز وسازی
پس آن سوزنده را باید ستاییم؛
که او سوزد که دارد آتش بزم،
نگاهی گرم وروشن تار و پودی
هم او سوزد که همرهی کند گرم،
سماع شعله ای را رقصِ دودی.
اگر ساز نسیم آهسته یاتند،
و آوازش چه آرامش ، چه کولاک؛
تو را باید ستود و می ستاییم،
تو که سوزنده ای، ای برتر، ای پاک.
چه جانسوز است آواز تو، ای من،
تو هم آتش نفس، آتش سرودی.
هم آوازا ،بخوان با من که هیهات
«اگر غم را چو آتش دود بودی»...