باز هم شبی سپری شد...
می روم دگر ز دیارت، خیز و توشۀ سفرم کن
دل که شد لبالب دردت، خون به ساغر جگرم کن
چون سبو شکسته سفالم،کوزه گر! نگر به چه حالم
یا درستم از لب لعلی، یا از این شکسته ترم کن
خاک ره بسا که سبوئی، گردد و بسا گل روئی
یا که سبزه بر لب جوئی، خاک اگر چنین به سرم کن
چون دگر شدن ز سفالی، باشد آرزوی محالی
ای که بی نظیر و مثالی، پس دگر تو خود دگرم کن
خوانده ای به بزم جهانم، بر نشانده بر سر خوانم
یا به کام دل برسانم، یا ز خانه ات به درم کن
آدمی که میرد و زاید، هول و حیرتم بفزاید
مشکلم خرد نگشاید، خاک دیگری به سرم کن
با هزار خبر از یک، با هزارها اثر از تک
شک بدو یقین بترازشک، زین دو بد تو بر حذرم کن
غرقه شد به وسوسه ها دل، قصه شد سلامت ساحل
همچو خود پس ای دل غافل، با یقین ز دین به درم کن
ای امین شرع طریقت، حق میان ما به وثیقت
با فسانه ها به حقیقت، چون رسد کسی؟ خبرم کن
ای طلسم تیره سرشتم، از تو قالبم ز تو خشم
خاک مادر،ای به تو کشتم، خیز وشکوه با پدرم کن
هستی آفرین که هنر کرد، از تو خلق نوع بشر کرد
خاک را به رتبه چو زر کرد، خود نگفته ای تو زرم کرد
ای درخت تیرگی، ای شب، پر شکوفه و گل کوکب
قطع خویش را چوزر و سیم، روشن اره و تبرم کن
باز هم شبی سپری شد، وقت نغمۀ سحری شد
خیز«امید»! و نای و نواساز با ترانه سحرم کن