از بامداد نقره و خاکستر
از دور مثل عشق که می آید
می آمد او:
غزال شنل گیسو
مانا عروس سبز
که پریان بادها،
گیسوش را که جاذبه بر خاک می کشید
از خاک می گرفتند
و در نسیم و آینه
می ریختند
_شط شبق در دل هوا_
در ساحل جهان کنارم
کنار او
گاهی که یک خیابان کبک است می خرامد
گاهی که یک بیابان آهوست می رمد.
من مثل خواب و خاطره، می رفتم...
با گیسوان ساحلی اش
_آشیان باد_
تا پیشواز، تا پریان
شانه
موج
خاطره
گیسو...
او در نگاه ابری ابریشمیم بود
که آرام با نسیم
به راه افتاد
و از کنار باز دهان ها و چشم ها
_با من که پشت شیشه مه بودم_
از «برن»تا کرانۀ «لوتسرن»
در قطار تماشا رفت
در ساحل جهان کنارم
کنار من
گاهی که یک خیابان کبک است می خرامد
گاهی که یک بیابان آهوست می رمد...