غزل شمارهٔ ۸۸ زبس که می کند آن چشم فتنه بر من ناز
زبس که می کند آن چشم فتنه بر من ناز
به جان رسید دل از عشوه های آن طناز
تطاول سر زلفس نمی توانم گفت
که کوته است مرا عمر و قصه ای است دراز
سرشکِ پرده در من ز عین غمّازی
بدان رسید که بر رو فکند مارا راز
چو دسترس نبود آستین کشیدن دوست
بر آستانۀ او روی ما و خاک نیاز
دلم ز نرگش جادوی او حذر می کرد
خبر نداشت ز افسون غمزۀ غمّاز
خوش است یک دمه عیش ار زمانه دمساز است
ولی زمانه به یکدم نمی شود دمساز
ز روزگار شکایت نشاید ابن حسام
«زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز»
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۸ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|