غزل شمارهٔ ۷۳۸ من کی ام اندر جهان سرگشتهای
من کی ام اندر جهان سرگشتهای
در میان خاک و خون آغشتهای
در ریای خود منافق پیشهای
در نفاق خود ز حد بگذشتهای
شهرگردی خودنمایی رهزنی
مفلسی بی پا و سر سرگشتهای
در ازل گویی قلم رندم نبشت
کاشکی هرگز قلم ننبشتهای
یک سر سوزن ندیدم روی دوست
پس چرا گم کردهام سر رشتهای
برهمی جوید دلم ناکشته تخم
کاشکی یک تخم هرگز کشتهای
کیست عطار این سخن را هیچ کس
با دلی خاکی به خون بسرشتهای
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|