غزل شمارهٔ ۷۱۶ دوش آمد زلف تاب داده
دوش آمد زلف تاب داده
جان را ز دو لب شراب داده
صد تشنهٔ آتشین جگر را
از چشمهٔ خضر آب داده
زان روی که ماه سایهٔ اوست
صد نور به آفتاب داده
هر که از لب او سؤال کرده
صد دشنامش جواب داده
زان باده که جان خراب او بود
جامی به دل خراب داده
چون مست شده دل از شرابش
او را ز جگر کباب داده
عطار در آتش فراقش
تن در غم و اضطراب داده
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|