مرا گویند:می کم نوش، امّید!
که مستی آورد نا تندرستی
طبیبان نیز این گویند و حق است
که از می خوارگی،وز می پرستی،
به خوبی بد شود احوال مغزت
به سختی گیردت اعصاب سستی
الا ای بر بساطِ می نشسته

نمی دانی که بر آتش نشستی
دو دستی باده می نوشی_چو خیام_
به دامان بلا چسبی دو دستی

شود عمرت کم، از می لب فرو شوی
اگر دست از حیاتِ خود نشستی
من اینها دانم و دانم که در عمر
گر از می رستی از صد درّه جَستی
به هشیاری هم اندر جنبشِ خلق
همآهنگم به چالاکی و چُستی
ولی با خویش می گویم که ای کاش
نصیحت گوی بر جای منستی!...

***

جهان آلوده و کشور پریشان
حریفان غرقه در اعماقِ پستی
بدیها را اگر گفتی،نگفتی
حقایق را اگر جُستی، نجَستی
دلِ پر آرزوی و جیبِ خالی
شکست عشق و تقوا و درستی،
فراقِ خویش و قوم و شهر غربت
حبیبِ بی وفا و تنگدستی
حقایق تلخ و هستی رنج و دل خون
در آن حالی که دل بر مرگ بستی،
چه شاید، گر نشایدخورد باده؟
چه باید، گر نباید کرد مستی؟
بیا ساقی، بیا ساقی، بده می
دمی تا وارهیم از رنج هستی