آخرین نیمکت
آن یک عصا کشان
خود را کنار نیمکت می رساند.
این یک نگاه رهگذری را می جوید
که گامهای لرزانش را همراهی کند
تا سایۀ دراز بید مجنون.
این رو به باد روسریش را می گشاید
آن رو به آفتاب کلاهش را بر می دارد:
_«در خاطرات رفته هنوز جایی هست.»
می آرمند
خیره به بال شاپرکان
تا غروب
خاموشنای نیمکت و جسم
رنگ پریده، سایه خسته.
و آفتاب کم کم می پرد.
در خاطرات رفته جایی هست؟
گیسوی بید مجنون
بر شانه های تاریک نیمکت.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|