وقت لطیف شن
باران
اضلاع فراغت را می شست.
من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم
و خواب سفرهای منقش می دیدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من دلتنگ بودم.
در باغ یک سفره مانوس پهن بود.
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور:
یک خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت گیجم کرد.
دیدم که درخت ، هست.
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود،
باید بود و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال کرد.
اما
ای یاس ملون!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت ۹ ق.ظ توسط سیل سرشک
|