و چه تنها
ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.
غم ها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخرۀ دوست.
من هستم، و سفالینۀ تاریکی ، و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر، و روانی که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوتۀ زیست، و چه تنها من !
تنها من ، و سر انگشتم در چشمۀ یاد ، و کبوترها لب آب.
هم خندۀ موج، هم تن زنبوری بر سبزۀ مرگ ، و شکوهی در پنجۀ باد.
من از تو پرم ، ای روزنۀ باغ هم آهنگی کاج و من و ترس !
هنگام من است ، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر خاموش پیام!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|