ای نزدیک
در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید.
و اینک ، شاخۀ نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن.
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است.
درخشش میوه ! درخشان تر.
وسوسۀ چیدن در فراموشی دستم پوسید.
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترین سنگ
سایه اش را به پایم ریخت.
و من ، شاخۀ نزدیک !
از آب گذشتم ، از سایه به در رفتم.
رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقاب- آشیان شکستم
و اینک ، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام.
خم شو ، شاخۀ نزدیک!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|