آن برتر
به کنار تپۀ شب رسید.
با طنین روشن پایش آیینۀ فضا شکست.
دستم را در تاریکی اندوهی بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را،
و او
پیکره اش خاموشی بود.
لالایی اندوهی بر ما وزید.
تراوش سیاه نگاهش با زمزمۀ سبز علف ها آمیخت.
و ناگاه
از آتش لب هایش جرقۀ لبخندی پرید.
در ته چشمانش ، تپۀ شب فرو ریخت .
و من،
در شکوه تماشا، فراموشی صدا بودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|