یادبود
سایۀ دراز لنگر ساعت
روی بیابان بیپایان در نوسان بود:
میآمد، میرفت.
میآمد، میرفت.
و من روی شنهای روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را میکشیدم،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگیام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.
من تصویر خوابم را میکشیدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
چگونه میشد در رگهای بیفضای این تصویر
همۀ گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود.
روی خودم خم شدم:
حفره ای در هستی من دهان گشود.
سایۀ دراز لنگر ساعت
روی بیابان بیپایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زندۀ خوابم بودم.
تصویری که رگهایش در ابدیت میتپید
و ریشۀ نگاهم در تار و پودش میسوخت.
اینبار
هنگامی که سایۀ لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفتۀ من گذشت
بر شنهای روشن بیابان چیزی نبود.
فریاد زدم:
تصویر را باز ده!
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.
سایۀ دراز لنگر ساعت
روی بیابان بیپایان در نوسان بود:
میآمد، میرفت.
میآمد، میرفت.
و نگاه انسانی به دنبالش میدوید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|