خشک سال ادب
دگر از جان من ای سیمین بر چه می خواهی؟
ربوده ای دل زارم دگر چه می خواهی؟
مریز دانه که ما خود اسیر دام تو ایم
ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟
اثر ز نالۀ خونین دلان گریزان است
ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟
به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش
به خنده گفت ازین رهگذر چه می خواهی؟
نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت
بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی
کنون که بی هنرانند کعبۀ دل خلق
چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟
به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک
به جلوه گاه خزف از گوهر چه می خواهی؟
رهی چه می طلبی نظم آب دار از من؟
به خشک سال ادب شعر تر چه می خواهی؟
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۶ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|