بگذار بال خستۀ مرغان
 بر عرشۀ کشتی فرود آید
  در برگ زیتونی
 که با منقار خونین کبوترهاست
آرامش نزدیک واری را نمی بینم
آب از کنار کاج ها
تنها
نخواهد رفت
این منطق آب است
 قانون سرشاری و لبریزی است
سیلاب
 در بالاترین پرواز
 هر گنبد و گلدسته
 وهر برج و باروی مقدس را
تسخیر کرده از لجن
از لوش آکنده
این آخرین قله ست
بیچاره آن مردی که آن شب
 زیر سقف شب
 با خویشتن می گفت
 من پشت تصویر شقایق ها
 و در پناه روح گندم زار خواهم ماند
  من تاب این آلودگی ها را ندارم
 آه
 بیچاره آن مردی که این می گفت
پیمانۀ لبریز تاریکی
 درین بی گاه
 لبریز تر شده
 آه
 می بینی
مستان امروزینه
 هشیاران دیروزند
ای دوست
 ای تصویر
ای خاموش
از پشت این دیوار
 در رگبار
آخر بپرس از رهگذاری
  مست یا هشیار
زآن ها که می گریند
  زآن ها که می خندند
 کامشب
درخیمۀ مجنون دلتنگ کدامین دشت
بر توسنی دیگر
 برای مرگ شیرین گوارایی
زین و یراق و برگ می بندند ؟
من خواب تاتاران وحشی دیده ام امشب
 در مرزهای خونی مهتاب
 بر بام این سیلاب
خوابم نمی آید
خوابم نمی آید
تو گر تمام شمع های آشنایی را کنی خاموش
 و بر در و دیوار این شهر تماشایی
صد ها چراغ خواب آویزی
با صد هزاران رنگ
 خوابم نخواهد برد
 وقتی افق با تیرگی ها آشتی می کرد
 خون هزاران اطلسی
تبخیر می شد
در غروب روز
 که نام دیوی روی دیوار خیابان را
آلوده تر می کرد
 باران سکوت کاج را می شست
در آخرین دیدارشان
 پیمانه های روشنی لبریز
شب خویش را
در شط خاموشی رها می کرد
خواب بلند باغ را مرغی
 با چهچهۀ کوتاه خود تعبیر ها می کرد
آن سیرۀ تنها که سر بر نردۀ سرد قفس می زد
آگاه بود آیا که بالش را
در خیمۀ شبگیر کوته کرده بود آن مرد ؟
شاید بهانه می گرفت این سان
شاید
اما چه پروازی
چه آوازی
در برگ زیتونی
 که با منقار خونین کبوترهاست
آرامش نزدیک واری را نمی بینم
بگذار بال خستۀ مرغان
 بر عرشۀ کشتی فرود آید.