سحر هنگام، کاین مرغ طلایی
نهان کرده ست پرهای زر افشان.
طلا در گنج خود می کوبد، اما
نه پیدا در سراسر چشم مردم.
من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب
در این راه درخشان ستیغ کوهها می شناسم.
می آید بر کنار ساحل خلوت و خاموش
به حرف رهگذاران می دهد گوش.


نشسته در میان زورق زرین
برای آن که بار دیگر از من دل رباید.
مرا در جای می پاید.
می آید چون پرنده
سبک نزدیک می آید.
می آید، گیسوان آویخته
ز گرد عارض مه ریخته خون.

می آید، خنده اش بر لب شکفته،
بهاری می نمایاند به پایان زمستان.
می آید بر سر چله کمان بسته.
ولی چون دیدۀ من  می رود، در....، تند تر بندد
نشسته سایه ای در ساحلی تنها،
نگار من به او از دور می خندد.