غزل ۲۸ سرمست درآمد از خرابات
سرمست درآمد از خرابات
با عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقۀ زهد
و آتش زده در لباس طامات
دل برده شمع مجلس او
پروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز میگفت
کای مالک عرصۀ کرامات
از خون پیادهای چه خیزد
ای بر رخ تو هزار شه مات
حقا و به جانت ار توان کرد
با تو به هزار جان ملاقات
گر چشم دلم به صبر بودی
جز عشق ندیدمی مهمات
تا باقی عمر بر چه آید
بر باد شد آن چه رفت هیهات
صافی چو بشد به دور سعدی
زین پس من و دُردی خرابات
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|