غزل ۳۷۹ آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشۀ اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیۀ خار مغیلان بودم
زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشتۀ هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|