شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری‎ ‎‏ ‏
خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت‎ ‎‏ ‏
بخواست دخترکی خوبروی گوهر نام‏‎ ‎‏ ‏
چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت‏‎ ‎‏ ‏‎ ‎‏ ‏
چنان که رسم عروسی بود تماشا بود‏‎ ‎‏ ‏
ولی به حملۀ اوّل عصای شیخ بخفت‏‎ ‎‏ ‏
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت‏‎ ‎‏ ‏
مگر به خامه فولاد جامه هنگفت‎ ‎‏ ‏
به دوستان گله آغاز کرد وحجت ساخت ‏‎ ‎‏ ‏
‏ که خان ومان من این شوخ دیده پاک برفت‏
میان شوهر و زن جنگ وفتنه خاست چنان‎ ‎‏ ‏
‏ که سر به شحنه و قاضی کشید وسعدی گفت‏
پس از خلافت وشنعت گناه دختر نیست‏‎ ‎‏ ‏
‏ تو را که دست بلرزد گهر چه دانی سفت‏

سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج‎ ‎‏ ‏
‏ صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار‏
دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل‎ ‎‏ ‏
‏ دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار‏