حکایت۹
شنیدهام که درین روزها کهن پیری
خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت
بخواست دخترکی خوبروی گوهر نام
چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنان که رسم عروسی بود تماشا بود
ولی به حملۀ اوّل عصای شیخ بخفت
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت
مگر به خامه فولاد جامه هنگفت
به دوستان گله آغاز کرد وحجت ساخت
که خان ومان من این شوخ دیده پاک برفت
میان شوهر و زن جنگ وفتنه خاست چنان
که سر به شحنه و قاضی کشید وسعدی گفت
پس از خلافت وشنعت گناه دختر نیست
تو را که دست بلرزد گهر چه دانی سفت
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۹ ق.ظ توسط سیل سرشک
|