حکایت۶
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟
چه خوش گفت : زالى به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن وپیلتن
گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی دراین روز بر من جفا که تو شیر مردی ومن پیرزن
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟
چه خوش گفت : زالى به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن وپیلتن
گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی دراین روز بر من جفا که تو شیر مردی ومن پیرزن
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|