غزل ۱۳۲ چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت
ز شور عشق تو در کام جان خستۀ من
جواب تلخ تو شیرینتر از شکر میگشت
خوی عذار تو بر خاک تیره میافتاد
وجود مرده از آن آب جانور میگشت
اگر مرا به زر و سیم دسترس بودی
ز سیم سینۀ تو کار من چو زر میگشت
دل از دریچۀ فکرت به نفس ناطقه داد
نشان حالت زارم که زارتر میگشت
ز شوق روی تو اندر سر قلم سودا
فتاد و چون من سودازده به سر میگشت
ز خاطرم غزلی سوزناک روی نمود
که در دماغ فراغ من این قدر میگشت
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۹ ق.ظ توسط سیل سرشک
|