من ندانم با که گویم شرح درد‏:
‎ ‎قصۀ رنگ پریده ، خون سرد ؟‏
‎ ‎هر که با من همره و همخانه شد‏
‎ ‎عاقبت شیدا دل و دیوانه شد‏
قصه ام عشاق را دلخون کند‏
‎ ‎عاقبت ، خواننده را مجنون کند...
‎ ‎آتش عشق است و گیرد در کسی
‎ ‎کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
‎ ‎قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
‎ ‎یاد می آید مرا کز کودکی
‎ ‎همره من بوده همواره یکی
‎ ‎قصه ای دارم از این همراه خود‏
‎ ‎همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
‎ ‎سیرها می کردم اندر عالمی
‎ ‎یک نگارستانم آمد در نظر‏
‎ ‎اندرو هر گونه حس و زیب و فر‏
هر نگاری را جمالی خاص بود‏
‎ ‎یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود‏
‎ ‎هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
‎ ‎شیوۀ جلوه گری را کرده ساز‏
‎ ‎هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر‏
‎ ‎هوش بردی و شکیبایی ز سر‏
‎ ‎هر نگاری را به دست اندر کمند‏
‎ ‎می کشیدی هر که افتادی به بند‏
‎ ‎بهر ایشان عالمی گرد آمده‏
‎ ‎محو گشته ، عاشق و حیرت زده‏
من که در این حلقه بودم بیقرار
‎ ‎عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او بسرشت با بنیاد من‏
‎ ‎کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من‏
‎ ‎رفت از من طاقت و صبر و قرار
‎ ‎باز می جستم همیشه وصل یار
‎ ‎هر کجا بودم ، به هر جا می شدم‏
بود آن همراه دیرین در پی ام
من نمی دانستم این همراه کیست
‎ ‎قصدش از همراهی در کار چیست ؟‏
‎ ‎بس که دیدم نیکی و یاری او‏
‎ ‎کار سازی و مددکاری او‏
‎ ‎گفتم : ای غافل بباید جست او‏
‎ ‎هر که باشد دوستار تست او
‎ ‎شادی تو از مدد کاری اوست‏
‎ ‎بازپرس از حال این دیرینه دوست‏
‎ ‎گفتمش : ای نازنین یار نکو‏
‎ ‎همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو‏
‎ ‎کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
چیستی که بی قراری؟گفت:عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من‏
‎ ‎گفتمش : روی تو بزداید محن‏
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
‎ ‎خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
‎ ‎به به از کردار و رفتار خوشت
‎ ‎به به از این جلوه های دلکشت‏
‎ ‎بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
‎ ‎خیر بینی ، باش در پایندگی
‎ ‎باز آی و ره نما ، در پیش رو‏
‎ ‎که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
‎ ‎شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
‎ ‎در پی او سیرها کردم بسی
‎ ‎از همه دور و نمی دیدیم کسی
‎ ‎چون که در من سوز او تاثیر کرد‏
‎ ‎عالمی در نزد من تغییر کرد‏
‎ ‎عشق ، کاوّل صورتی نیکوی داشت‏
‎ ‎بس بدی ها عاقبت در خوی داشت‏
‎ ‎روز درد و روز ناکامی رسید
‎ ‎عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
‎ ‎ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
‎ ‎که بدو کردم ز خامی اقتفا‏
‎ ‎(آدم کم تجربه ظاهر پرست
‎ ‎ز آفت و شر زمان هرگز نرست)
‎ ‎من ز خامی عشق را خوردم فریب
‎ ‎که شدم از شادمانی بی نصیب!


‎ ‎در پشیمانی سر آمد روزگار‏
‎ ‎یک شبی تنها بُدم در کوهسار‏
‎ ‎سر به زانوی تفکر برده پیش،
‎ ‎محو گشته در پریشانی خویش،
‎ ‎زار می نالیدم از خامی خود‏،
‎ ‎در نخستین درد و ناکامی خود‏
‎ ‎که : چرا بی تجربه ، بی معرفت‏
‎ ‎بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت‏
‎ ‎من که هیچ از خوی او نشناختم‏
‎ ‎از چه آخر جانب او تاختم ؟
‎ ‎دیدم از افسوس و ناله نیست سود‏
‎ ‎درد را باید یکی چاره نمود‏
‎ ‎چاره می جستم که تا گردم رها‏
‎ ‎زان جهان درد و طوفان بلا
‎ ‎سعی می کردم به هر حیله شود‏
‎ ‎چارۀ این عشق بد پیله شود‏
‎ ‎عشق کز اوّل مرا درحکم بود
 آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود‏
‎ ‎من ندانستم چه شد کان روزگار
‎ ‎اندک اندک برد از من اختیار
‎ ‎هر چه کردم که از او گردم رها
‎ ‎در نهان می گفت با من این ندا‏:
‎ ‎بایدت جویی همیشه وصل او‏
‎ ‎که فکنده ست او تو را در جست و جو
‎ ‎ترک آن زیبارخ فرخنده حال‏
‎ ‎از محال است ، از محال است از محال
‎ ‎گفتم : ای یارِ من شوریده سر‏
سوختم در محنت و درد و خطر‏
‎ ‎در میان آتشم آورده ای
‎ ‎این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟‏
‎ ‎چند داری جان من در بند ، چند ؟‏
‎ ‎بگسل آخر از من بیچاره بند‏
‎ ‎هر چه کردم لابه و افغان و داد
‎ ‎گوش بست و چشم را بر هم نهاد
‎ ‎یعنی : ای بیچاره باید سوختن‏
‎ ‎نه به آزادی سرور اندوختن‏
‎ ‎بایدت داری سر تسلیم پیش
‎ ‎تا ز سوز من بسوزی جان خویش
‎ ‎چون که دیدم سرنوشت خویش را‏
‎ ‎تن بدادم تا بسوزم در بلا
‎ ‎(مبتلا را چیست چاره جز رضا‏
‎ ‎چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
‎ ‎این سزای آن کسان خام را‏
‎ ‎که نیندیشند هیچ انجام را‏)
‎ ‎سالها بگذشت و در بندم اسیر
‎ ‎کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟‏
‎ ‎می کشد هر لحظه ام در بند سخت‏
‎ ‎او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
‎ ‎ای دریغا روزگارم شد سیاه!
‎ ‎آه از این عشق قوی پی آه ! آه!
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
‎ ‎تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟‏
‎ ‎چه شد آن رنگ من و آن حال من
‎ ‎محو شد آن اولین آمال من‏
‎ ‎شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
‎ ‎این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد


‎ ‎عشقم آخر در جهان بدنام کرد
‎ ‎آخرم رسوای خاص و عام کرد‏
‎ ‎وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او‏
‎ ‎که مرا با جلوه مفتون داشت او
‎ ‎عاقبت آواره ام کرد از دیار
‎ ‎نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
‎ ‎می فزاید درد و آسوده نی ام
‎ ‎چیست این هنگامه ، آخر من کی ام ؟‏
‎ ‎که شده مانندۀ دیوانگان
‎ ‎می روم شیدا سر و شیون کنان‏
‎ ‎می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو‏
‎ ‎خود نمی دانم چه دارم جست و جو‏
‎ ‎سخت حیران می شوم در کار خود‏
که نمی دانم ره و رفتار خود‏
‎ ‎خیره خیره گاه گریان می شوم‏
بی سبب گاهی گریزان می شوم‏
‎ ‎زشت آمد در نظرها کار من
‎ ‎خلق نفرت دارد از گفتار من
‎ ‎دور گشتند از من آن یاران همه‏
‎ ‎چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟‏
‎ ‎چه شد آن یاری که از یاران من‏
‎ ‎خویش را خواندی ز جانبازان من ؟‏
‎ ‎من شنیدم بود از آن انجمن‏
‎ ‎که ملامت گو بُدند و ضدّ من
‎ ‎چه شد آن یار نکویی کز صفا‏
‎ ‎دم زدی پیوسته با من از وفا ؟‏
‎ ‎گم شد از من ، گم شدم از یاد او‏
‎ ‎ماند بر جا قصۀ بیداد او‏
‎ ‎بی مروت یار من ، ای بی وفا‏
‎ ‎بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟‏
‎ ‎بی مروت این جفاهایت چراست ؟‏
‎ ‎یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟‏
‎ ‎چه شد آن یاری که با من داشتی
‎ ‎دعوی یک باطنی و آشتی ؟‏
‎ ‎چون مرا بیچاره و سرگشته دید
‎ ‎اندک اندک آشنایی را برید
‎ ‎دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
‎ ‎بی تأمل رو ز من برتافت او‏
‎ ‎دوستی این بود ز ابنای زمان‏
‎ ‎مرحبا بر خوی یاران جهان‏
مرحبا بر پایداری های خلق‏
‎ ‎دوستی خلق و یاری های خلق‏
‎ ‎بس که دیدم جور از یاران خود‏
‎ ‎وز سراسر مردم دوران خود
‎ ‎من شدم : رنگ پریده ، خون سرد‏
‎ ‎پس نشاید دوستی با خلق کرد‏
‎ ‎وای بر حال من بدبخت!‌وای
کس به درد من مبادا مبتلای
‎ ‎عشق با من گفت : از جا خیز ، هان‏
‎ ‎خلق را از درد بدبختی رهان‏
‎ ‎خواستم تا ره نمایم خلق را‏
‎ ‎تا ز ناکامی رهانم خلق را‏
‎ ‎می نمودم راهشان ، رفتارشان‏
‎ ‎منع می کردم من از پیکارشان
‎ ‎خلقِ صاحب فهم صاحب معرفت
‎ ‎عاقبت نشنید پندم ، عاقبت‏
جمله می گفتند او دیوانه است‏
گاه گفتند او پی افسانه است‏
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
‎ ‎سرزنش ها و حقارت ها نمود
‎ ‎با چنین هدیه مرا پاداش کرد‏
‎ ‎هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد‏
‎ ‎که پریشانی من افزون نمود‏
‎ ‎(خیرخواهی را چنین پاداش بود‏)
‎ ‎عاقبت قدر مرا نشناختند
‎ ‎بی سبب آزرده از خود ساختند‏
‎ ‎بیشتر آن کس که دانا می نمود‏
‎ ‎نفرتش از حق و حق آرنده بود
‎ ‎(آدمی نزدیک خود را کی شناخت‏
‎ ‎دور را بشناخت ، سوی او بتاخت‏
‎ ‎آن که کمتر قدر تو داند درست
‎ ‎در میان خویش ونزدیکان توست‏)
‎ ‎الغرض ، این مردم حق ناشناس‏
‎ ‎بس بدی کردند بیرون از قیاس
‎ ‎هدیه ها دادند از درد و محن‏
‎ ‎زان سراسر هدیۀ جانسوز ،‌من
‎ ‎یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد‏
‎ ‎مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
‎ ‎مرحبا بر طینت و رفتار خلق‏
مرحبا بر آدم نیکو نهاد‏
‎ ‎حیف از اویی که در عالم فتاد‏
‎ ‎خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
‎ ‎خوب داد عقل را دادند ، خوب
‎ ‎هدیه این بود از خسان بی خرد‏
‎ ‎هر سری یک نوع حق را می خرد‏
‎ ‎نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور‏
‎ ‎کور را چه سود پیش چشم نور ؟‏
‎ ‎ای دریغا از دل پر سوز من‏!
‎ ‎ای دریغا از من و از روز من‏!
‎ ‎که به غفلت قسمتی بگذاشتم‏
‎ ‎خلق را حق جوی می پنداشتم
‎ ‎من چو آن شخصم که از بهر صدف
‎ ‎کردم عمر خود به هر آبی تلف‏
‎ ‎کمتر اندر قوم عقل پاک هست
‎ ‎خودپرست افزون بود از حق پرست
‎ ‎خلق خصم حق و من ، خواهان حق
‎ ‎سخت نفرت کردم از خصمان حق
‎ ‎دور گردیدم از این قوم حسود‏
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟‏
عاشقم من بر لقای روی دوست‏
‎ ‎سیر من همواره ، هر دم ، سوی اوست‏
‎ ‎پس چرا جویم محبت از کسی
‎ ‎که تنفر دارد از خویم بسی؟
پس چرا گردم به گرد این خسان‏
‎ ‎که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟‏
‎ ‎ای بسا شرا که باشد در بشر‏
‎ ‎عاقل آن باشد که بگریزد ز شر‏
آفت و شر خسان را چاره ساز‏
‎ ‎احتراز است ، احتراز است ، احتراز
‎ ‎بندۀ تنهایی ام تا زنده ام‏
‎ ‎گوشه ای دور از همه جوینده ام‏
‎ ‎می کشد جان را هوای روی یار
‎ ‎از چه با غیر آورم سر روزگار ؟‏
‎ ‎من ندارم یار زین دونان کسی
‎ ‎سالها سر برده ام تنها بسی
‎ ‎من یکی خونین دلم شوریده حال‏
‎ ‎که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست‏
‎ ‎گرچه دانم دشمن سخت من اوست
‎ ‎من چنان گمنامم و تنهاستم
‎ ‎گوییا یکباره ناپیداستم
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا‏
‎ ‎نه شنیده ست ایچ گفتار مرا‏
‎ ‎اولین بار است اینک ، کانجمن‏
‎ ‎شمه ای می خواند از اندوه من‏
شرح عشق و شرح ناکامی و درد‏
‎ ‎قصۀ رنگ پریده ، خون سرد‏
‎ ‎من از این دو نان شهرستان نی ام
‎ ‎خاطر پر درد کوهستانی ام
‎ ‎کز بدی بخت ،‌در شهر شما
‎ ‎روزگاری رفت و هستم مبتلا‏
هر سری با عالم خاصی خوش است‏
‎ ‎هر که را یک چیز خوب و دلکش است‏
‎ ‎من خوشم با زندگیّ کوهیان
‎ ‎چون که عادت دارم از طفلی بدان‏
‎ ‎به به از آنجا که مأوای من است‏
وز سراسر مردم شهر ایمن است‏
‎ ‎اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی
نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی
‎ ‎به به از آن آتش شب های تار‏
‎ ‎در کنار گوسفند و کوهسار
‎ ‎به به از آن شورش و آن همهمه
که بیفتد گاهگاهی در رمه‏
بانگ چوپانان ، صدای های های
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
‎ ‎زندگی در شهر فرساید مرا‏
‎ ‎صحبت شهری بیازارد مرا‏
‎ ‎خوب دیدم شهر و کار اهل شهر‏
‎ ‎گفته ها و روزگار اهل شهر
‎ ‎صحبت شهری پر از عیب و ضر است‏
‎ ‎پر ز تقلید و پر از کید و شر است‏
‎ ‎شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
‎ ‎تا که این وضع است در پایندگی
نیست هرگز شهر جای زندگی
‎ ‎زین تمدن خلق در هم اوفتاد‏
‎ ‎آفرین بر وحشت اعصار باد‏
جان فدای مردم جنگل نشین
‎ ‎آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین
‎ ‎شهر درد و محنتم افزون نمود
‎ ‎این هم از عشق است ، ای کاش او نبود‏!
من هراسانم بسی از کار عشق‏
‎ ‎هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق‏
‎ ‎او مرا نفرت بداد از شهریان
‎ ‎وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟‏
‎ ‎خانۀ من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟‎
‎ ‎حالیا فرسنگ ها از من جداست
‎ ‎بخت بد را بین چه با من می کند‏
 دورم از دیرینه مسکن می کند‏
‎ ‎یک زمانم اندکی نگذاشت شاد‏
کس گرفتار چنین بختی مباد‏!


‎ ‎تازه دوران جوانی من است‏
‎ ‎که جهانی خصم جانی من است‏
‎ ‎هیچ کس جز من نباشد یار من‏
‎ ‎یار نیکو طینت غمخوار من‏
‎ ‎باطن من خوب یاری بود اگر‏
‎ ‎این همه در وی نبودی شور و شر‏
‎ ‎آخر ای من ، تو چه طالع داشتی!
یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟‏
‎ ‎از چو تو شوریده آخر چیست سود‏؟
در زمانه کاش نقش تو نبود!
‎ ‎کیستی تو ! این سر پر شور چیست؟
‎ ‎تو چه ها جویی درین دورانِ زیست ؟‏
‎ ‎تو نداری تاب درد و سوختن‏
‎ ‎باز داری قصد درد اندوختن ؟‏
‎ ‎پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی
خلق را زین حال خود حیران کنی
‎ ‎چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟‏
این همه خواهان درد و ماجرا‏ !
‎ ‎چشم بگشای و به خود باز آی ، هان‏
‎ ‎که تویی نیز از شمار زندگان‏.
‎ ‎دائما تنهایی و آوارگی
دائما حیرانی و بیچارگی
دائما نالیدن و بگریستن
نیست ای غافل ! قرار زیستن.
‎ ‎حاصل عمر است شادی و خوشی
 نه پریشان حالی و محنت کشی
‎ ‎اندکی آسوده شو ، بخرام شاد‏
‎ ‎چند خواهی عمر را بر باد داد!
‎ ‎چند ! چند آخر مصیبت بردنا‏
‎ ‎لحظه ای دیگر بباید رفتنا‏
‎ ‎با چنین اوصاف و حالی که تو راست‏
‎ ‎گر ملامت ها کند خلقت رواست
‎ ‎ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت‏
‎ ‎که ملامت دارد این شوریده بخت‏
‎ ‎گرد آیید و تماشایش کنید
‎ ‎خنده ها بر حال و روز او زنید
‎ ‎او خرد گم کرده است و بی قرار‏
‎ ‎ای سر شهری ، از او پرهیزدار
‎ ‎رفت بیرون مصلحت از دست او‏
‎ ‎مشنوی این گفته های پست او‏
‎ ‎او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست
‎ ‎که چگونه بایدش با خلق زیست
‎ ‎او نداند چیست این اوضاع شوم‏
‎ ‎این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم‏
او نداند هیچ وضع گفت و گو‏
‎ ‎چون که حق را باشد اندر جست و جو
‎ ‎ای بسا کس را که حاجت شد روا‏
‎ ‎بخت بد را ای بسا باشد دوا‏
‎ ‎ای بسا بیچاره را کاندوه و درد‏
‎ ‎گردش ایام کم کم محو کرد‏!
‎ ‎جز من شوریده را که چاره نیست،
‎ ‎بایدم تا زنده ام در درد زیست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم‏
‎ ‎عاشقی را لازم آید درد و غم‏
‎ ‎راست گویند این که : من دیوانه ام‏
‎ ‎در پی اوهام یا افسانه ام‏
‎ ‎زان که بر ضد جهان گویم سخن‏
‎ ‎یا جهان دیوانه باشد یا که من‏
‎ ‎بلکه از دیوانگان هم بدترم‏
زان که مردم دیگر و من دیگرم
‎ ‎هر چه در عالم نظر می افکنم‏
‎ ‎خویش را در شور و شر می افکنم‏
‎ ‎جنبش دریا ،‌خروش آب ها
‎ ‎پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
‎ ‎ریزش باران ، سکوت دره ها‏
‎ ‎پرش و حیرانی شب پره ها‏
‎ ‎نالۀ جغدان و تاریکی کوه‏
‎ ‎های های آبشار باشکوه‏
بانگ مرغان و صدای بالشان‏
‎ ‎چون که می اندیشم از احوالشان‏
‎ ‎گوییا هستند با من در سخن‏
‎ ‎رازها گویند پر درد و محن‏
‎ ‎گوییا هر یک مرا زخمی زنند‏
گوییا هر یک مرا شیدا کنند‏
‎ ‎من ندانم چیست در عالم نهان‏
‎ ‎که مرا هرلحظه ای دارد زیان
‎ ‎آخر این عالم همان ویرانه است‏
‎ ‎که شما را مأمن است و خانه است
‎ ‎پس چرا آرد شما را خرمی
‎ ‎بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟‏
‎ ‎آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی
بی سبب با من چه داری دشمنی!
من چه کردم با تو آخر ، ای پلید
دشمنیّ بی سبب هرگز که دید؟
‎ ‎چشم ، آخر چند در او بنگری
می نبینی تو مگر فتنه گری
‎ ‎تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش‏
‎ ‎کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش!
لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست‏
سوزش من از ره و رفتار توست‏
‎ ‎زندگی با تو سراسر ذلت است‏
غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است‏
‎ ‎هر چه هست از غم بهم آمیخته است‏
‎ ‎و آن سراسر بر سر من ریخته است‏
‎ ‎درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود‏
نیست درد من ز نوع درد عام‏
این چنین دردی کجا گردد تمام ؟‏
‎ ‎جان من فرسود از این اوهام فرد‏
‎ ‎دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟‏
‎ ‎ای بسا شب ها کنار کوهسار‏
‎ ‎من به تنهایی شدم نالان و زار‏
سوخته در عشق بی سامان خود‏
شکوه ها کردم همه از جان خود‏:
‎ ‎«آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو‏
دور شو از جانب من ! دور شو
‎ ‎عشق را در خانه ات پرورده ای
‎ ‎خود نمی دانی چه با خود کرده ای
قدرتش دادی و بینایی و زور‏
تا که در تو و لوله افکند و شور‏
گه ز خانه خواهدت بیرون کند‏
گه اسیر خلق پر افسون کند‏
گه تو را حیران کند در کار خویش
‎ ‎گه مطیع و تابع رفتار خویش
‎ ‎هر زمان رنگی بجوید ماجرا‏
بهر خود خصمی بپروردی چرا ؟‏
‎ ‎ذلت تو یکسره از کار اوست‏
‎ ‎باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟‏
‎ ‎گر نگویی ترک این بد کیش را‏
خود ز سوز او بسوزی خویش را‏
‎ ‎چون که دشمن گشت در خانه قوی
رو که در دم بایدت زآنجا روی
بایدت فانی شدن در دست خویش
‎ ‎نه به دست خصم بدکردار و کیش
‎ ‎نیستم شایستۀ یاری تو‏
‎ ‎می رسد بر من همه خواری تو‏
‎ ‎رو به جایی کت به دنیایی خزند‏
‎ ‎بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند‏
‎ ‎چه شود گر تو رها سازی مرا‏
‎ ‎رحم  بر بیچارگان روا باشد روا‏
‎ ‎کاش جان را عقل بود و هوش بود
‎ ‎ترک این شوریده سر را می نمود‏
‎ ‎او شده چون سلسله بر گردنم
‎ ‎وه ! چه ها باید که از وی بردنم‏!
‎ ‎چند باید باشم اندر سلسله‏
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
‎ ‎من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
‎ ‎تا که داد این عشقِ سوزانم فریب
‎ ‎سوختم تا عشق پر سوز و فتن
‎ ‎کرد دیگرگون من و بنیاد من‏
‎ ‎سوختم تا دیدۀ من باز کرد‏
‎ ‎بر من بیچاره کشف راز کرد‏
‎ ‎سوختم من ، سوختم من ، سوختم
کاش راه او نمی آموختم‏!
‎ ‎کی ز جمعیت گریزان می شدم‏
‎ ‎کی به کار خویش حیران می شدم ؟‏
کی همیشه با خسانم جنگ بود‏
باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟‏
‎ ‎کی ز خصم حق مرا بودی زیان
‎ ‎گر نبودی عشقِ حق، در من عیان ؟‏
‎ ‎آفت جان من آخر عشق شد
‎ ‎علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد‏
‎ ‎عشق را بازیچه نتوان فرض کرد‏
‎ ‎ای دریغا روزگار کودکی
‎ ‎که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
‎ ‎فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
‎ ‎شادمان با کودکان دم می زدم‏
ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا‏ !
‎ ‎یاد باد آن روزگار دلگشا‏
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان‏
‎ ‎خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جویبار
‎ ‎تازگی و طلعت روز بهار
گریۀ بیچارۀ شوریده حال‏
‎ ‎خندۀ یاران و دوران وصال‏
‎ ‎بگذرد ایام عشق و اشتیاق
سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
شادمانی ها ، خوشی های غنی
‎ ‎وین تعصب ها و کین و دشمنی
‎ ‎بگذرد درد گدایان ز احتیاج
‎ ‎عهد را زین گونه بر گردد مزاج‏
‎ ‎این چنین هرشادی و غم بگذرد
‎ ‎جمله بگذشتند ، این هم بگذرد‏
‎ ‎خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر این شوریده بخت‏
حال ،‌ بین مردگان و زندگان‏
قصه ام این است ،‌ ای آیندگان
قصۀ رنگ پریده آتشی است‏
 در پی یک خاطر محنت کشی است‏
‎ ‎زینهار از خواندن این قصه ها‏
‎ ‎که ندارد تاب سوزش جثه ها
‎ ‎بیم آرید و بیندیشید ،‌هان
‎ ‎ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گیرید از من و از حال من‏
‎ ‎پیروی خوش نیست از اعمال من‏
‎ ‎بعد من آرید حال من به یاد
‎ ‎«آفرین بر غفلت جهال باد‏!»