حکایت۵
جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همیکرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی.
دو عاقل را نباشد کین وپیکار نه دانایی ستیزد با سبکبار
اگر نادان به وحشت سخت گوید خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگهدارند مویى همیدون سرکشی و آزرم جویی
وگر برهردو جانب جاهلانند اگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی را زشت خویی داد دشنام تحمل کرد وگفت ای خوب فرجام
بتر زانم که خواهی گفتن آنی که دانم عیب من چون من ندانی
جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همیکرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی.
دو عاقل را نباشد کین وپیکار نه دانایی ستیزد با سبکبار
اگر نادان به وحشت سخت گوید خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگهدارند مویى همیدون سرکشی و آزرم جویی
وگر برهردو جانب جاهلانند اگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی را زشت خویی داد دشنام تحمل کرد وگفت ای خوب فرجام
بتر زانم که خواهی گفتن آنی که دانم عیب من چون من ندانی
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|