خشک سال
نمای دهکده آیینۀ تهی دستی است
درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی
شده است بیهده از آستین جوی برون
نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای
نه آشیانۀ مرغی نه گله ای به چرا
شده است قامت برج بلند قریه نگون
نگاه بی گنه کودکان خستۀ کوی
چو مرغ بی پر و بالی
که در قفس مرده است
قیافه ها همه در خشک سالی جاوید
به رنگ خاربنان کویر افسرده است
چه چشمه ها
که در آن سوی دشت ها جاری است
چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی
خدای را به چه امید این گروه نژند
نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟
مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته است ؟
نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟
کدام رشته بدین مشت خاک شان بسته است ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|